تبليغات X
.:روايت بهشت:.

.:روايت بهشت:.
* كربلا همچنان جاريست دفاع همچنان باقيست *



یا زهراء (س)

سرمایه محبت زهراست دین من

من دین خویش را به دو دنیا نمی دهم

 گر مهر و ماه را، بدو دستم نهد قضا

یک ذره از محبت زهرا نمی دهم

امروز بزم ماتم زهرا بهشت ماست

این نقد را به نسیه فردا نمی دهم


نوشته شده توسط راوي در تاريخ سه شنبه 28 ارديبهشت 1389 - 07:55 | نظر شما [0] | لينک ثابت


ای کاش در این بیت بسوزم

یا فاطمه الزهراء(س)

دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی

افتاده نخ چادر او دست نسیمی

تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم

با دست خودش داده اناری به یتیمی

حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را

بخشیده به همسایه، چه قران کریمی

در خانهء زهرا همه معراج نشینند

آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی

ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم

می سوخت حریم دل مولا چه حریمی

آتش مزن آتش  در و دیوار دلش را

جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی

حالا نکند پنجره را وا بگذاریم

پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی

                                                                                شعر : سید حمیدرضا برقعی


نوشته شده توسط راوي در تاريخ دوشنبه 27 ارديبهشت 1389 - 08:37 | نظر شما [1] | لينک ثابت


یا صاحب الزمان

دلی سبز و تناور داشت گلدان

نگاهی خیره به در داشت گلدان

دورکعت ندبه خواند و منتظر ماند

نباریدی ترک برداشت گلدان ...

یا مهدیا این جمعه هم گذشت و نیومدی...

چقدر غروب جمعه دلگیر بود برام ...

کاش اومده بودی و دیگه من این غروب های دلگیر رو تجربه نمی کردم...

کاش اومده بودی و من نمیشموردم این غروب ها رو ...

یا مهدی (عج)


نوشته شده توسط راوي در تاريخ جمعه 14 اسفند 1388 - 04:01 | نظر شما [1] | لينک ثابت


كلينيك درد

«عاشقانه‌هاي يك كلمن!»
ديگر نمي‌گويم؛ پيشتر نرو!
اينجا باتلاق است!
حالا مي‌گردم به كشف باتلاقي تواناتر
در اينهمه خردي كه حتي باتلاق‌هايش
وظيفه‌شناس و عالي نيستند.

همه‌ چيز در معطلي است
ميوه‌اي كه گل
پولي كه كتاب مقدس
و مسجدي كه بنگاه املاك.

ما را چه شده است؟
اين يك معماي پيچيده است
همه در آرزوي كسب چيزي هستند
كه من با آن جنگيده‌ام
و جالب آنكه بايد خدمتكارشان باشم
در حاليكه دست و پا ندارم
گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور!

من بي‌دست، بي‌پا، زبان، گاهي چشم
و به گمان آنها حتي شعور
در دورافتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان
وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم
كه تمام روزنامه‌ها و شبكه‌هاي تلويزيوني
حتي رفقاي ديروزم - قربتاً الي‌الله -
با تلاش تحسين‌برانگيز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزي
با نخاع قطع شده‌‌ام
بايد در صف اول باشم
و هميشه بايد باشم
چون تريبون، گلدان و صندلي
باشم تا رسيدن نمايندگان بانك‌ها
سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.

من وظيفه دارم قهرمان هميشگي فدراسيون‌هاي درجه چهار باشم
بي‌دست و پا بدوم، شنا كنم و ...
دفاع از غرور ملي-اسلامي در تمام ميادين
چون گذشته كه با يازده تير و تركش در تنم
نگذاشتم آن‌ها از پل «مارد» بگذرند

حالا يك پيمانكار آن پل را بازسازي كرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستي ندارم.
اگر نه يابد نوار را من مي‌بريدم
نشد.
وزير اين زحمت را كشيد
تلويزيون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزير به وزارتخانه‌اش
پيمانكاران به ويلاهايشان
و من به تختم.

من نمي‌دانم چه هستم
نه كيفي و نه كمي
بي دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن‌ها حتي ...
به قول مرتضي؛ كلمنم!
اما اين كلمن يك رأي دارد
كه دست بر قضا خيلي مهم است
و همواره تلويزيون از دادنش فيلم مي‌گيرد
خيلي جاي تقدير و تشكر دارد
اما هرگز ضمانتي نيست
شايد تغيير كنم
اينجاست كه حال من مهم مي‌شود.

شايد حالا پيمانكاران، فرشتگان شب‌هاي شلمچه
پاسداران پل مارد
و تركش خوردگان خرمشهرند
شايد من
حال يك اختلاس‌پيشه خودفروخته جاسوسم
كه خودم خرمشهر را خراب كرده‌ام
و لابد اسناد آن در يك وزارتخانه مهم موجود است
براي همين بايد، همين‌طور بايد
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
زمان بگذرد
من پيرتر شوم
تا معلوم شود چه كاره‌ام.

سرمايه من كلمات است
گردانم مجنون را حفظ كرد
يكصد و شصت كيلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعيد مي‌دانم تختم
يكصد و شصت سانتي‌متر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روي آن افتاده‌ام
يكبار هم خودم را انداختم
بنا بود براي افتتاح يك رستوران ببرندم!

من يك نام باشكوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من مي‌گريزند
با بهره‌ هوشي يكصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفته‌اند
زنم در خانه يك دلال باغباني مي‌كند
و پسرم مي‌گويد:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم.

فرو بريزيد اي منورهاي رنگارنگ!
گمانم در اين تاريكي گم شده‌ام
و بين خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا ديگر اسيرم نمي‌كنند
آه! چه كسي يك قطع نخاعي بي‌مصرف را اسير مي‌كند
و باز آه! چه كسي يك اسير را اسير مي‌كند
آه و آه كه از ياد بردم، من اسيرم
زنداني با اعمال شاقه
آماده براي هر افتتاح، اعلام راي
و رقصيدن به سازها و مناسبت‌هاي گوناگون
و بي‌اختيار در انتخاب غذا
انتخاب رؤياها
حتي در انشاي اعترافاتم.
و شهيد، شهيد كه چه دور است و بزرگ
با تمام داراييش؛
يك شيشه شكسته
يك قاب آلومينيومي
و سكوت گورستان
خدا را شكر، لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي‌خندد
و شهيد كه بسيار دور است از اين خطوط ناخوانا
از اين زبان بي‌سابقه نامفهوم
و اين تصاوير تازه و هولناك،
خدا را شكر! لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي‌خندد
و بسيار خوشبخت است
زيرا او مرده است.

و من اما هر صبح آماده مي‌شوم
براي شكنجه‌اي تازه
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان
در باغ وحشي به نام كلينيك درد
تا مواد اوليه شكنجه‌اي تازه باشم
براي جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت يك مترو شصت سانتي‌ام
به خاك بيندازم
اما نميرم
درد اين ستون فقرات كج
و فراق
لهم كند
اما همچنان شهيدي زنده باقي بمانم
.
                                                                                                         شاعر: محمدحسين جعفريان
 

نوشته شده توسط راوي در تاريخ جمعه 20 شهريور 1388 - 11:33 | نظر شما [0] | لينک ثابت


يا گوهر پنهان بقيع

اي بي نشانه اي كه خدا را نشانه اي

هر سر نشان قدمت ولي بي نشانه اي

زهراي پاك اي غم زيباي دلنشين

تو خواندني ترين غزل عاشقانه اي

http://ravi64.persiangig.ir/image/334.jpg

نام حضرت فاطمه زهرا(س)از يكي ازنام هاي خداوند ،يعني ‹فاطر› مشتق شده است.

حضرت زهرا (س)يكي از 5 نفري است كه در طول زندگي بسيار گريستند.

 

در صحنه محشر همه آرزو مي كنند كه اي كاش ما فاطمي بوديم.

 

سخن گفتن فاطمه با مادرش،آنگاه كه در رحم مادر بود.

 

الهي وسيدي اسالك بالذين اصطفيتم وببكاء ولدي في مفارقتي ان تغفر لعصاه شيعتي وشيعه ذريتي.

 

خدا!مولاي من!قسم به كساني كه آنان را برگزيده اي وبه گريه دو فرزندم در فراقم،گناه پيروان من وفرزندانم

را ببخش.


نوشته شده توسط راوي در تاريخ چهارشنبه 23 ارديبهشت 1388 - 06:20 | نظر شما [0] | لينک ثابت


جمعه ها مي گذرد...

روايت بهشت (يا مهدي ادركني)

بوی سیب

نيامدي و شكوفه غريب مانده هنوز
زمانه در هوس بوي سيب مانده هنوز

نيامدي و رفيق، بي‌گل حضورت باز
جدا ز رايحه ‌هاي نجيب مانده هنوز

ترنمي به مشام سحر نمي شكند
بهار حنجره بي‌عندليب مانده هنوز

بدون نور تو اي آفتاب مأذنه‌ ها
مناره هاي تجلي غريب مانده هنوز

ضريح آينه ها در غبار پيدا نيست
مسيح عاطفه ها بر صليب مانده هنوز

در انتظار تو دستان باز پنجره ها                    
به سمت روشن امن يجيب مانده هنوز
           


نوشته شده توسط راوي در تاريخ جمعه 21 فروردين 1388 - 08:35 | نظر شما [1] | لينک ثابت


طو فان واژه ها

(طوفان واژه ها)

اشكهاش دفتر خود را نمور كرد

ذهنش ز روضه هاي مجسم عبور كرد

درخود تمام مرثيه ها را مرور كرد

شاعر بساط سينه زني را كه جور كرد

احساس كرد كه از همه عالم جدا شدست

در بيت هاش مجلس ماتم بپا شدست

در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت

وقتي كه ميزو دفترو خودكار دم گرفت


نوشته شده توسط راوي در تاريخ سه شنبه 8 بهمن 1387 - 12:26 | نظر شما [1] | لينک ثابت


انتظار

ای کاش از این در کلیدی  برسد

از سردی دی سبزی  عیدی برسد

این جمعه سیاه است و آن جمعه سیاه

ای کاش که جمعه سفیدی برسد






خانه خیالم پراز ظهور است....

 ولحظه لحظه های  انتظار در کنجی نشسته اند.

هیچ چیز اتفاقی نیست،نه آدینه های منتظر که از پس هم می آیند و نه زیارت ضریحی و نه انتظار تو.....

حتی دیدن یاران انتظار تو از پس کوچههای غم آلود تنهایی یا در بی راههای سقوط....

حکایتی از ترنم بهاری نور وجود توست.....

گویند عریضه ای نویس و حاجت خود گیر....

اما...اما...حاجت من...حاجت من....اصلا من حاجتی ندارم....فقط...

می شود که مهمان سفره تو شوم به هر چه تو بیاوری،ولی اگر به من باشد

فقط نگاه تو را بر این قلب تیر خورده ی خود می خواهم.

خیال آمدن جمعه موعود وصال که در راه است و صدای هر روز اذان دغدغه ام را پایان می دهد.

معجزه چیست؟معجزه شکافتن رودی در تاریکی است؟یا روشن شدن چشمان کوری در انتهای جهالت؟...

معجزه اینجاست...در پس لحظه ها،کنار پنجرهها،در آنسوی باغ،نشستن چکاوکی خسته و سر دادن آواز دلدادگی.....

نشانه ها کم نیست دل تنگی ها پایان خواهد آمد.....

نوشته شده توسط راوي در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1387 - 12:02 | نظر شما [0] | لينک ثابت