تبليغات X
.:روايت بهشت:.

.:روايت بهشت:.
* كربلا همچنان جاريست دفاع همچنان باقيست *



وصیت نامه شهید محمد جهان آرا

وصیت نامه شهید محمد جهان آرا

از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه ای که خرمشهر سقوط کرد یک ماه بطور مداوم کربلا را می دیدم. «ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین».

بارپرودگارا، ای رب العالمین، ای غیاث المستغیثین و ای حبیب قلبو الصالحین. تو را شکر می گیوم که شربت شهادت این گونه راه رسیدن انسان به خودت را به من بنده ی فقیر و حقیر و گناهکار خود ارزانی داشتی.
من برای کسی وصیتی ندارم ولی یک مشت درد و رنج دارم که بر این صفحه ی کاغذ می خواهم همچون تیری بر قلب سیاه دلانی که این آزادی را حس نکرده اند و بر سر اموال این دنیا ملتی را، امتی را و جهانی را به نیستی و نابودی می کشانند، فرو آورم.

خداوندا! تو خود شاهدی که من تعهد این آزادی را با گذراندن تمام وقت و هستی خویش ارج نهادم. با تمام دردها و رنج هایی که بعد از انقلاب بر جانم وارد شد صبر و شکیبایی کردم ولی این را می دانم که این سران تازه به دوران رسیده، نعمت آزادی را درک نکرده اند چون دربند نبوده اند یا در گوشه های تریاهای پاریس، لندن و هامبورگ بوده اند و یا در ...

و تو ای امامم! ای که به اندازه ی تمام قرنها سختی ها و رنج ها کشیدی از دست این نابخردان خرد همه چیزدان! لحظه لحظه ای این زندگی بر تو همچن نوح، موسی و عیسی و محمد (ص) گذشت. ولی تو ای امام و ای عصاره ی تاریخ بدان که با حرکتت، حرکت اسلام را در تاریخ جدید شروع کردی و آزادی مستضعفان جهان را تضمین کردی. ولی ای امام کیست که این همه رنجها و دردهای تو را درک کند؟! کیست که دریابد لحظه ای کوتاهی از این حرکت به هر عنوان، خیانتی به تاریخ انسانیت و کلیه انسان های حاغضر و آینده تاریخ می باشد؟

ای امام! درد تو را، رنج تو را می دانم چه کسانی با جان می خرند، جوان با ایمان، که هستی و زندگی تازه ی خویش را در راه هدف رسیدن حکومت عدل اسلامی فدا می کند. بله ای امام! درد تو را جوانان درک می کنند، اینان که از مال دنیا فقط و فقط رهبری تو را دارند و جان خویش را برای هدفت که اسلام است فدا می کنند.

ای امام تا لحظه ای که خون در رگ های ما جوانان پاک اسلام وجود دارد لحظه ای نمی گذاریم که خط پیامبر گونه تو که به خط انبیاء و اولیاء وصل است به انحراف کشیده شود.

ای امام! من به عنوان کسی که شاید کربلای حسینی را در کربلای خرمشهر دیده ام سخنی با تو دارم که از اعماق جانم و از پرپر شدن جوانان خرمشهری برمی خیزد و آن، این است؛ ای امام! از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه ای که خرمشهر سقوط کرد من یک ماه بطور مداوم کربلا را می دیدم هر روز که حمله ی دشمن بر برادران سخت می شد و فریاد آنها بی سیم را از کار می انداخت و هیچ راه نجاتی نبود به اتاق می رفتم، گریه را آغاز می کردم و فریاد می زدم ای رب العالمین بر ما مپسند ذلت و خواری را.


نوشته شده توسط راوي در تاريخ يكشنبه 2 خرداد 1389 - 08:45 | نظر شما [0] | لينک ثابت


امروز برای شهدا وقت نداریم

ای داغ گل لاله تورا وقت نداریم

باحضرت شیطان سرمان گرم گناه است

ما بحر ملاقات خدا وقت نداریم

چون فرد مهمی شده نفس دغل ما

اندازه یک قبله دعا وقت نداریم

در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است

بهر سفر کرببلا وقت نداریم

تقویم گرفتاری ما پر شده از زرد

ای سرخ گل لاله تورا وقت نداریم

هرچند که خوب است شهیدانه بمیریم

خوبست ولی حیف که ما وقت نداریم


نوشته شده توسط راوي در تاريخ يكشنبه 2 خرداد 1389 - 01:28 | نظر شما [0] | لينک ثابت


یا زهراء (س)

سرمایه محبت زهراست دین من

من دین خویش را به دو دنیا نمی دهم

 گر مهر و ماه را، بدو دستم نهد قضا

یک ذره از محبت زهرا نمی دهم

امروز بزم ماتم زهرا بهشت ماست

این نقد را به نسیه فردا نمی دهم


نوشته شده توسط راوي در تاريخ سه شنبه 28 ارديبهشت 1389 - 07:55 | نظر شما [0] | لينک ثابت


ای کاش در این بیت بسوزم

یا فاطمه الزهراء(س)

دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی

افتاده نخ چادر او دست نسیمی

تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم

با دست خودش داده اناری به یتیمی

حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را

بخشیده به همسایه، چه قران کریمی

در خانهء زهرا همه معراج نشینند

آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی

ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم

می سوخت حریم دل مولا چه حریمی

آتش مزن آتش  در و دیوار دلش را

جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی

حالا نکند پنجره را وا بگذاریم

پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی

                                                                                شعر : سید حمیدرضا برقعی


نوشته شده توسط راوي در تاريخ دوشنبه 27 ارديبهشت 1389 - 08:37 | نظر شما [1] | لينک ثابت


یا صاحب الزمان

دلی سبز و تناور داشت گلدان

نگاهی خیره به در داشت گلدان

دورکعت ندبه خواند و منتظر ماند

نباریدی ترک برداشت گلدان ...

یا مهدیا این جمعه هم گذشت و نیومدی...

چقدر غروب جمعه دلگیر بود برام ...

کاش اومده بودی و دیگه من این غروب های دلگیر رو تجربه نمی کردم...

کاش اومده بودی و من نمیشموردم این غروب ها رو ...

یا مهدی (عج)


نوشته شده توسط راوي در تاريخ جمعه 14 اسفند 1388 - 04:01 | نظر شما [1] | لينک ثابت


كلينيك درد

«عاشقانه‌هاي يك كلمن!»
ديگر نمي‌گويم؛ پيشتر نرو!
اينجا باتلاق است!
حالا مي‌گردم به كشف باتلاقي تواناتر
در اينهمه خردي كه حتي باتلاق‌هايش
وظيفه‌شناس و عالي نيستند.

همه‌ چيز در معطلي است
ميوه‌اي كه گل
پولي كه كتاب مقدس
و مسجدي كه بنگاه املاك.

ما را چه شده است؟
اين يك معماي پيچيده است
همه در آرزوي كسب چيزي هستند
كه من با آن جنگيده‌ام
و جالب آنكه بايد خدمتكارشان باشم
در حاليكه دست و پا ندارم
گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور!

من بي‌دست، بي‌پا، زبان، گاهي چشم
و به گمان آنها حتي شعور
در دورافتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان
وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم
كه تمام روزنامه‌ها و شبكه‌هاي تلويزيوني
حتي رفقاي ديروزم - قربتاً الي‌الله -
با تلاش تحسين‌برانگيز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزي
با نخاع قطع شده‌‌ام
بايد در صف اول باشم
و هميشه بايد باشم
چون تريبون، گلدان و صندلي
باشم تا رسيدن نمايندگان بانك‌ها
سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.

من وظيفه دارم قهرمان هميشگي فدراسيون‌هاي درجه چهار باشم
بي‌دست و پا بدوم، شنا كنم و ...
دفاع از غرور ملي-اسلامي در تمام ميادين
چون گذشته كه با يازده تير و تركش در تنم
نگذاشتم آن‌ها از پل «مارد» بگذرند

حالا يك پيمانكار آن پل را بازسازي كرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستي ندارم.
اگر نه يابد نوار را من مي‌بريدم
نشد.
وزير اين زحمت را كشيد
تلويزيون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزير به وزارتخانه‌اش
پيمانكاران به ويلاهايشان
و من به تختم.

من نمي‌دانم چه هستم
نه كيفي و نه كمي
بي دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن‌ها حتي ...
به قول مرتضي؛ كلمنم!
اما اين كلمن يك رأي دارد
كه دست بر قضا خيلي مهم است
و همواره تلويزيون از دادنش فيلم مي‌گيرد
خيلي جاي تقدير و تشكر دارد
اما هرگز ضمانتي نيست
شايد تغيير كنم
اينجاست كه حال من مهم مي‌شود.

شايد حالا پيمانكاران، فرشتگان شب‌هاي شلمچه
پاسداران پل مارد
و تركش خوردگان خرمشهرند
شايد من
حال يك اختلاس‌پيشه خودفروخته جاسوسم
كه خودم خرمشهر را خراب كرده‌ام
و لابد اسناد آن در يك وزارتخانه مهم موجود است
براي همين بايد، همين‌طور بايد
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
زمان بگذرد
من پيرتر شوم
تا معلوم شود چه كاره‌ام.

سرمايه من كلمات است
گردانم مجنون را حفظ كرد
يكصد و شصت كيلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعيد مي‌دانم تختم
يكصد و شصت سانتي‌متر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روي آن افتاده‌ام
يكبار هم خودم را انداختم
بنا بود براي افتتاح يك رستوران ببرندم!

من يك نام باشكوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من مي‌گريزند
با بهره‌ هوشي يكصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفته‌اند
زنم در خانه يك دلال باغباني مي‌كند
و پسرم مي‌گويد:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم.

فرو بريزيد اي منورهاي رنگارنگ!
گمانم در اين تاريكي گم شده‌ام
و بين خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا ديگر اسيرم نمي‌كنند
آه! چه كسي يك قطع نخاعي بي‌مصرف را اسير مي‌كند
و باز آه! چه كسي يك اسير را اسير مي‌كند
آه و آه كه از ياد بردم، من اسيرم
زنداني با اعمال شاقه
آماده براي هر افتتاح، اعلام راي
و رقصيدن به سازها و مناسبت‌هاي گوناگون
و بي‌اختيار در انتخاب غذا
انتخاب رؤياها
حتي در انشاي اعترافاتم.
و شهيد، شهيد كه چه دور است و بزرگ
با تمام داراييش؛
يك شيشه شكسته
يك قاب آلومينيومي
و سكوت گورستان
خدا را شكر، لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي‌خندد
و شهيد كه بسيار دور است از اين خطوط ناخوانا
از اين زبان بي‌سابقه نامفهوم
و اين تصاوير تازه و هولناك،
خدا را شكر! لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي‌خندد
و بسيار خوشبخت است
زيرا او مرده است.

و من اما هر صبح آماده مي‌شوم
براي شكنجه‌اي تازه
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان
در باغ وحشي به نام كلينيك درد
تا مواد اوليه شكنجه‌اي تازه باشم
براي جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت يك مترو شصت سانتي‌ام
به خاك بيندازم
اما نميرم
درد اين ستون فقرات كج
و فراق
لهم كند
اما همچنان شهيدي زنده باقي بمانم
.
                                                                                                         شاعر: محمدحسين جعفريان
 

نوشته شده توسط راوي در تاريخ جمعه 20 شهريور 1388 - 11:33 | نظر شما [0] | لينک ثابت


نجوا در ميدان مين

نجوا در ميدان مين

خرداد 1361

تيپ 8 نجف اشرف؛به فرماندهي سردار شهيد احمد كاظمي

...ميان ما ودشمن،تنها يك ميدان مين فاصله بود.در آن ميان به يكي-دوتا از بچه ها كه نماز شب خوان هاي حرفه اي بودند،گفتم:چي شده؟شما كه توي نماز شب گريه مي كردين و«اللهم الرزقنا شهادت في سبيلك» سرمي دادين،حالا اينجا دنبال جاي امن مي گردين؟بكي از آنها گفت:هيس..حفظ جون در اسلام واجبه.اگر الكي تيرو تركش بخوري شهيد نيستي.يكي از فرماندهان تيپ همراه بيسيم چي كنارمان نشسته بودند.متوجه شدم بنا بر اظهار بيسيم چي ،بچه هاي تخريب نمي توانستند ميدان مين را در مدت زمان تعيين شده باز كنند وحداقل معبر را براي نيروها بگشايند.فرمانده سرش را آرام رو به آسمان بلند كردويك دفعه خيلي تند گفت:چند تا از بچه ها داوطلبانه برن ميدون مين رو باز كنند.زودتر از همه هم همان هايي كه مي گفتند «حفظ جان در اسلام واجبه».آنان كه عزمشان را جزم كردند خود را جلو كشاندند؛جلوتر ازبقيه.فقط ديدم از بريدگي خاكريز گذشتندو... انفجار،پشت انفجار.صداي خمپاره نبود؛صداي خفيف وملايم بود.مي خواستم گريه كنم.مي دانستم آنچه را مي شنوم،صداي انفجار پيكرهاي مطهر،بر روي مين ها ومتلاشي شدن آن هاست.

                                                                                                                                                  برگرفته از نشريه امتداد


نوشته شده توسط راوي در تاريخ دوشنبه 1 تير 1388 - 06:59 | نظر شما [1] | لينک ثابت


خدا خرمشهر را آزاد كرد

فتح خرمشهر فتح خاك نيست،فتح ارزشهاي اسلامي است.
خرمشهر شهر لاله هاي خونين است.
خرمشهر را خدا آزاد كرد.  رهبر کبير انقلاب اسلامی،حضرت امام خمينی (قدس سره)

''خونين شهر''

نخلهای بی حرکت ، نخلهای بی سر

 

بوی خاک و خون

 

و حصار بی حس شهر

 

که با صدای پا ، یا تیری می شکند

 

 

 

گریه کودک بی مادر

 

و مادر بی کودک

 

و چشمان مضطرب که صدای شب را در خود جای

 

می دهد

 

و تا روزی شکسته شود شب شوم

 

 

 

پوتین های کثیف

 

خاک پاک را آلوده می کند

 

باید که شکسته شود له شود پای دشمن ، قلب سنگ

 

دشمن

 

 

 

و اما ، می آیند از کرانه های نور

 

با امواجی از عشق می خوانند

 

آیه های سبز عشق

 

و اینان مقلدان کوی دل هستند

 

که پرده شب را پاره خواهند کرد

 

باز شد درهای فتح

 

و این بار

 

پا می گذارند یاران سرخ

 

با آیینه

 

با یک بغل ایثار و شهامت

 

و تبسم

 

قفل لب را باز می کند

 

چقدر زیباست آزادی و سرافرازی

 

 

 

صدایی از دریا

 

با خروش ، بدون تأمل

 

خبری بر تمامی باغ

 

برای تمام مردم

 

 شهر شهیدان ، شهر خون

 

ـ خرمشهر ـ آزاد شد.


نوشته شده توسط راوي در تاريخ يكشنبه 3 خرداد 1388 - 02:27 | نظر شما [0] | لينک ثابت


يا گوهر پنهان بقيع

اي بي نشانه اي كه خدا را نشانه اي

هر سر نشان قدمت ولي بي نشانه اي

زهراي پاك اي غم زيباي دلنشين

تو خواندني ترين غزل عاشقانه اي

http://ravi64.persiangig.ir/image/334.jpg

نام حضرت فاطمه زهرا(س)از يكي ازنام هاي خداوند ،يعني ‹فاطر› مشتق شده است.

حضرت زهرا (س)يكي از 5 نفري است كه در طول زندگي بسيار گريستند.

 

در صحنه محشر همه آرزو مي كنند كه اي كاش ما فاطمي بوديم.

 

سخن گفتن فاطمه با مادرش،آنگاه كه در رحم مادر بود.

 

الهي وسيدي اسالك بالذين اصطفيتم وببكاء ولدي في مفارقتي ان تغفر لعصاه شيعتي وشيعه ذريتي.

 

خدا!مولاي من!قسم به كساني كه آنان را برگزيده اي وبه گريه دو فرزندم در فراقم،گناه پيروان من وفرزندانم

را ببخش.


نوشته شده توسط راوي در تاريخ چهارشنبه 23 ارديبهشت 1388 - 06:20 | نظر شما [0] | لينک ثابت


جمعه ها مي گذرد...

روايت بهشت (يا مهدي ادركني)

بوی سیب

نيامدي و شكوفه غريب مانده هنوز
زمانه در هوس بوي سيب مانده هنوز

نيامدي و رفيق، بي‌گل حضورت باز
جدا ز رايحه ‌هاي نجيب مانده هنوز

ترنمي به مشام سحر نمي شكند
بهار حنجره بي‌عندليب مانده هنوز

بدون نور تو اي آفتاب مأذنه‌ ها
مناره هاي تجلي غريب مانده هنوز

ضريح آينه ها در غبار پيدا نيست
مسيح عاطفه ها بر صليب مانده هنوز

در انتظار تو دستان باز پنجره ها                    
به سمت روشن امن يجيب مانده هنوز
           


نوشته شده توسط راوي در تاريخ جمعه 21 فروردين 1388 - 08:35 | نظر شما [1] | لينک ثابت

صفحات وبلاگ : صفحه 1 از 3

صفحه