...ميان ما
ودشمن،تنها يك ميدان مين فاصله بود.در آن ميان به يكي-دوتا از بچه ها كه نماز شب
خوان هاي حرفه اي بودند،گفتم:چي شده؟شما كه توي نماز شب گريه مي كردين و«اللهم
الرزقنا شهادت في سبيلك» سرمي دادين،حالا اينجا دنبال جاي امن مي گردين؟بكي از
آنها گفت:هيس..حفظ جون در اسلام واجبه.اگر الكي تيرو تركش بخوري شهيد نيستي.يكي از
فرماندهان تيپ همراه بيسيم چي كنارمان نشسته بودند.متوجه شدم بنا بر اظهار بيسيم
چي ،بچه هاي تخريب نمي توانستند ميدان مين را در مدت زمان تعيين شده باز كنند
وحداقل معبر را براي نيروها بگشايند.فرمانده سرش را آرام رو به آسمان بلند كردويك
دفعه خيلي تند گفت:چند تا از بچه ها داوطلبانهبرن ميدون مين رو باز كنند.زودتر از همه هم همان هايي كه مي گفتند «حفظ جان
در اسلام واجبه».آنان كه عزمشان را جزم كردند خود را جلو كشاندند؛جلوتر ازبقيه.فقط
ديدم از بريدگي خاكريز گذشتندو... انفجار،پشت انفجار.صداي خمپاره نبود؛صداي خفيف
وملايم بود.مي خواستم گريه كنم.مي دانستم آنچه را مي شنوم،صداي انفجار پيكرهاي
مطهر،بر روي مين ها ومتلاشي شدن آن هاست.