تبليغات X
.:روايت بهشت:.

.:روايت بهشت:.
* كربلا همچنان جاريست دفاع همچنان باقيست *



خدايا...

روايت بهشت

خدايا ، پرواز را به ما بياموز تا مرغ دست آموز نشويم ، واز نور خويش آتش در ما بيفروز تادر سرماي بي خبري نمانيم.

خون شهيدان را در تن ما جاري گردان تا به ماندن خو نكنيم و دست آن شهيدان را بر پيكرمان آويز تا مشت خونينشان را بر افراشته داريم .

خدايا ، چشمي عطا كن تا براي تو بگريد ، دستي عطا كن تا داماني جز تو نگيرد ، پايي عطا كن كه جز راه تو نرود و جاني عطا كن كه براي تو برود.

شهيد مهدي رجب بيگي


نوشته شده توسط راوي در تاريخ پنجشنبه 13 فروردين 1388 - 06:25 | نظر شما [0] | لينک ثابت


سال 1388

                 يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور

                                            كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور

سالهاست كه سطر سطر دفتر عمرمان در سوداي انتظار تو مي سوزد و مي سازد . آخر به قولي كه روي چشمهايمان داده ايم هستيم. انبوهي از ابر بر شانه هاي دلمان سنگيني مي كند،برايت باران نذر كرديم...

دعا كن ما هم با سال ، تحويل شويم.

يكي مي  گفت:همه منتظر عيدند كسي منتظر بهار نيست.

ما منتظر بهاريم...                                 گل نرگس

                            


نوشته شده توسط راوي در تاريخ شنبه 1 فروردين 1388 - 09:52 | نظر شما [1] | لينک ثابت


مناجات

شهید رحیم رضایی گرجانی :

خدایا تو خود شاهد و ناظری، بودی که من مدت‌ها انتظار چنین روزی را می‌کشیدم که شهد گوارای شهادت نصیبم گردد؛ چرا که تو خود آن را فوز عظیم دانسته‌ای. خدایا چه روزها و چه شب‌ها که مستانه از تو درخواست می‌کردم که قطره‌ای از اقیانوس بی‌کران و بی‌منتهای رحمت خود را شامل حالم کرده و مرا به مقام والا و گرانبهای شهادت واصل گردانی خدایا عاشق در برابر معشوق آن حد عشق می‌ورزد تا که بمیرد من هم آنقدر عاشق تو هستم که می‌خواهم در راه تو تکه‌تکه شوم.


نوشته شده توسط راوي در تاريخ يكشنبه 4 اسفند 1387 - 10:02 | نظر شما [0] | لينک ثابت


الله‌اكبر! چنين چيزي نديده بودم

زهرا سنگرگير :

بچه‌ها گفتند: يك شيميايي آوردند كه صورتش سوخته و سياه شده، ولي خيلي نوراني است و در فلان بخش بستري است. حالش بد است. حتماً برو ببين. سرم خيلي شلوغ بود. وقت استراحت هم نداشتيم. بيش از 72 ساعت بود كه درست نخوابيده بوديم. هر بار مي‌خواستيم بروم آن مجروح را ببينم، كاري پيش مي‌آمد، نمي‌شد. تا اينكه بچه‌ها آمدند و گفتند: شهيد شده. نمي‌دانم چرا حس عجيبي داشتم. نديده فكر مي‌كردم او را مي‌شناسم يا از نزديكانم است. مي‌دانستم فرصتي را از دست دادم. به ذهنم رسيد كه چند شهيد داشتيم. با التماس از مسئول، خانم معارفي اجازه گرفتم كه در ساعت استراحت خودم، شهدا را ببرم معراج شهدا و در شهر تحويل بدهم. دو شهيد تحويل گرفتم و در پله كوچك آمبولانس به زحمت خود را جا كردم. تا معراج شهدا برايشان قرآن خواندم تا رسيديم. جوان با حيا و كم سني مسئول تحويل شهدا بود. به او گفتم: تا شما مشخصات را در دفتر وارد كنيد، اجازه مي‌دهيد. من دنبال كسي مي‌گردم و ببينم آيا بين شهدا هست يا نه؟ گفت: اشكالي ندارد. در راهرو باريك و پيچ در پيچ سردخانه معراج، پتوها را يكي پس از ديگري از روي شهدا بلند مي‌كردم تا آن شهيد را پيدا كنم. آخرين پتو را كه بلند كردم، ناگهان به پشت سرم نگاه كردم. باورم نمي‌شد. خدايا اين چه سرّي است. صورتش مثل چادرم سوخته و سياه شده بود، اما آنچنان نور از صورتش مي‌تابيد كه فكر كردم از پشت سرم به آن سمت نور مي‌تابد، ولي ديواري سيماني سياه بيش نبود. بچه‌ها حق داشتند. چهره‌اش نوراني بود. الله‌اكبر! چنين چيزي نديده بودم. چند دقيقه‌اي خيره ماندم و با اشك و حسرت به حال زيبايش غبطه خوردم. با صداي مسئول معراج از جا كنده شدم: خواهر پيدايش كردي؟ مي‌خوام در را ببندم. تشريف مي‌آوري؟

آمدم بيرون. ديگر هيچ نمي‌شنيدم. گيج و منگ رفتم پشت آمبولانس نشستم و به طرف بيمارستان راه  افتاديم.    


نوشته شده توسط راوي در تاريخ يكشنبه 4 اسفند 1387 - 08:52 | نظر شما [0] | لينک ثابت


روز پنجم

امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم .

آب را جیره بندی کرده ایم .

نان را جیره بندی کرده ایم.

عطش همه را هلاک کرده است.

همه را جز شهداء که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده اند.

دیگر شهداء تشنه نیستند .

فدای لب تشنه ات پسر فاطمه (سلام الله علیها)...

آخرين برگ از دست نوشته هاي يكي از شهداي گردان حنظله

لب تشنه


نوشته شده توسط راوي در تاريخ پنجشنبه 17 بهمن 1387 - 01:44 | نظر شما [1] | لينک ثابت


عشق يعني يه پلاك

كريمي محرم 87 شب شام غريبان يه شعر خيلي زيبا تو حسينيه شهداء پيش آقا خونده اون شعر قشنگ رو مي تونيد از لينك زير دانلود كنيد. 

عشق يعني يه پلاك                             كه زده بيرون از دل خاك

عشق يعني يه شهيد                          با لباي تشنه سينه چاك...  

دانلود


نوشته شده توسط راوي در تاريخ دوشنبه 14 بهمن 1387 - 08:19 | نظر شما [3] | لينک ثابت


آيينه جنگ

آيينه جنگ

اي جماعت جنگ يک آئينه است
هفتة تاريخ را آدينه است
لحظه‌اي از اين هميشه بگذريد
اندرين آئينه خود را بنگريد
داغ بود و اشک بود و سوز بود
آه ! گويي اين همه ديروز بود
اينک اما در نگاهي راز نيست
در گلويي عقدة آواز نيست
نسل‌هاي جاودان فاني شدند
شعرها هم آنچه مي‌داني شدند
روزگاران عجيبي آمدند
نسل‌هاي نانجيبي آمدند
ابتدا احساسهامان ترد بود
ابتدا اندوههامان خرد بود
رفته، رفته خنده‌ها زاري شدند
زخم‌هامان کم‌کمک کاري شدند
عقده‌ها رفتند و علّت مانده است
در گلويم حاج همت مانده است
زخميم اما نمک بي‌فايده است
درد دارم ني‌لبک بي فايده است
عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشکر چنگيز از روحم گذشت
جان من پوسيد در شبغاره‌ها
آه اي خمپاره‌ها، خمپاره‌ها ... !

منبع: سالنامه لشگر27 محمد رسول الله 1385 شاعرمحمدحسين جعفريان  


نوشته شده توسط راوي در تاريخ يكشنبه 13 بهمن 1387 - 02:08 | نظر شما [0] | لينک ثابت


طو فان واژه ها

(طوفان واژه ها)

اشكهاش دفتر خود را نمور كرد

ذهنش ز روضه هاي مجسم عبور كرد

درخود تمام مرثيه ها را مرور كرد

شاعر بساط سينه زني را كه جور كرد

احساس كرد كه از همه عالم جدا شدست

در بيت هاش مجلس ماتم بپا شدست

در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت

وقتي كه ميزو دفترو خودكار دم گرفت


نوشته شده توسط راوي در تاريخ سه شنبه 8 بهمن 1387 - 12:26 | نظر شما [1] | ادامه مطلب


نجوا با شهيدان

... واما شما عزيزان شهيد ! شما بر بال سپيد كدام ملك نشستيد كه بي امان و شتابان به سوي معبود شتافتيد ؟ شما در نماز شبهايتان با خدا چه گفتيد كه معبود اينگونه زود پذيرفتتان ؟ شما خدايان را باديده بصيرت چگونه ديديد كه عاشقتان شد وبه حضور پذيرفتتان ؟ ... پاسخم را بدهيد ، ترا بخدا بگوييد ، نگذاريد كه سئوالهايم بي جواب بماند البته ! كه جوابهايم روشن است . مي دانم چه گفتيد ، مي دانم چه خوانديد ، چه ديديد ، كجا رفتيد ، در كجا هستيد !

رهايي

خوشا ياران كزين ويرانه رستند

زدل بند تعلق ها گسستند

ز مردي پشت شيطان درون را

چه زيبا در شبانگاهان شكستند

فريب اين جهان و نفس خود را

نخوردند و ز دام خويش جستند

از اين دنياي بي مهر و محبت

گذر كردند و با پاكان نشستند

خوشا ياران كه در عهد جواني

كتاب پست خود بيني ببستند

به وقت وصل و پايان جدايي

تو گويي از شراب عشق مستند

خوشا ياران عهد خون و ايثار

كه نيكو خويش بشكستند و رستند...


نوشته شده توسط راوي در تاريخ يكشنبه 6 بهمن 1387 - 12:19 | نظر شما [0] | لينک ثابت


انتظار

ای کاش از این در کلیدی  برسد

از سردی دی سبزی  عیدی برسد

این جمعه سیاه است و آن جمعه سیاه

ای کاش که جمعه سفیدی برسد






خانه خیالم پراز ظهور است....

 ولحظه لحظه های  انتظار در کنجی نشسته اند.

هیچ چیز اتفاقی نیست،نه آدینه های منتظر که از پس هم می آیند و نه زیارت ضریحی و نه انتظار تو.....

حتی دیدن یاران انتظار تو از پس کوچههای غم آلود تنهایی یا در بی راههای سقوط....

حکایتی از ترنم بهاری نور وجود توست.....

گویند عریضه ای نویس و حاجت خود گیر....

اما...اما...حاجت من...حاجت من....اصلا من حاجتی ندارم....فقط...

می شود که مهمان سفره تو شوم به هر چه تو بیاوری،ولی اگر به من باشد

فقط نگاه تو را بر این قلب تیر خورده ی خود می خواهم.

خیال آمدن جمعه موعود وصال که در راه است و صدای هر روز اذان دغدغه ام را پایان می دهد.

معجزه چیست؟معجزه شکافتن رودی در تاریکی است؟یا روشن شدن چشمان کوری در انتهای جهالت؟...

معجزه اینجاست...در پس لحظه ها،کنار پنجرهها،در آنسوی باغ،نشستن چکاوکی خسته و سر دادن آواز دلدادگی.....

نشانه ها کم نیست دل تنگی ها پایان خواهد آمد.....

نوشته شده توسط راوي در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1387 - 12:02 | نظر شما [0] | لينک ثابت

صفحات وبلاگ : صفحه 2 از 3

صفحه